که یکی هست و نیست کس جز او وحده لا اله الی تو.. - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
روح پریشانحال را، دواییست...واژهها هستند، نیازی نیست.
همهی ما به مرگ محکومیم... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
آدم، آدم است.. حذف شدن از صحنهی کثیف روزگار و مرگ او به هر دلیلی برای عدهای دردناک است..گاهی این مرگ و حذف شدن فقط از صحنهی روزگار ِ توست.. نفس میکشند ولی از دنیای تو بیرون رفتهاند.. دیگر نمیبی
آرام گریه کن.. آرام نعره بزن... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
من لابهلای خبرهای بد گیر افتادهام... من لابهلای نگاهها و حرفهایی که فقط زِر به حساب میآیند گیر افتادهام...من لابهلای خودم گیر افتادهام و راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ...حالم از هرآنچه هست و نیست به هم میخورد... آیندهام از هرآنچه هست و نیست به هم میخورد...به در و دیوار میخورم...
من و یاد روزهای دور اما نزدیک - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
از شلوغیهای دم در دانشگاه رد شدم.. آمدم بالاتر.. من برای چیز دیگری اینجا آمدهام..دارم راه میروم..هرچی جلوتر میروم سرعت راه رفتنم کمتر میشود و سکوت حکمفرماتر..میعادگاه من و تو، جایی که سراسرش بوی
بنبست ِ شمارهی صفر - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
من میخواهم از زندگی استعفا دهم... کجا را باید امضا کنم؟
بی هیچ علت و ربطی، عنوان این نوشته غزاله علیزاده است. - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
صبح با درد از خواب بیدار میشوم.روز را با دردی سنگینتر طی میکنم.شب را با درد، مچاله شده در خویش میخوابم.
من از لحظهی تولد مُرده بودم... - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
من از خویش نمیگذرم..کردهها را من کردهام.. فرارها را با پای خود انجام دادهام..فریادها را با لبان خود کشیدهام.. من بودم که چشم بستم، که نمیدیدم، که کم میدیدم...من از خویش نمیگذرم..کسی که لیوان چای
روزگار دوزخی ِ یک دیوانه در روز تولد ملکهی کلاغها - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
سالها پیش در چنین روزی خدا، زیبایی را آفرید و تو به دنیا آمدی...و من امروز اینجا نشستهام و هی با خودم کلنجار میروم که چه شد که حتی اجازه ندارم چنین میلاد فرخندهای را به تو تبریک بگویم... داخل خیاب
او من تو ما آنها ... هیچکس وجود ندارد - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
روی صخرهای بزرگ منتظر طلوع کردن خورشید است... روبرویش اقیانوسیست که هر موجش تصویری به سمت صخره پرتاب میکند...تصاویری از سراسر زندگیاش... از اولین بوسهای که بر لبانش زده شد... از لحظهای که گوشه
بنشین و فقط اتمام بهمنت را ببین... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
به هر کدام سهمی میرسد...نُت گوشی.. آن دفتر قهوهای.. بعضی گوش ها... اینجا..اما این روزها بیشتر میراث ِ درون٬ همانجا باقی می ماند...شاید باید روزهی سکوت گرفت...شاید هم باید فریاد زد...شاید هم باید کسی بیاید و فریادی بزند...
خواب خواب میاره... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
من به خوابهام بیشتر اعتقاد دارم تا به چیزایی که توی بیداری میبینم...
بعضیوقتا بعضیا عقلشونو کامل از دست میدن.. - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
در کل که اهمیت چندانی نداره ولی خب نمیفهمم اصلا این نوع رفتار از کجا میاد..
اشک که دست خود آدم نیست... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
چشما هیچوقت دروغ نمیگن... یه وقتایی یه چیزایی توو آدم رخنه میکنه که برق چشمو میگیره.. بعد نگاه میکنن توو چشمت میگن ناامیدی میبینیم... خستگی میبینیم... آره هنوز میگم چشما دروغ نمیگن ولی خب این قضیه هم
من می خوابم ولی بهجام یکی دیگه بیدار میشه... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
یه موقعهایی ناخودآگاهت کنترل رو دست میگیره و تو فقط اجراگر پرفورمنسی هستی که اون میگه...
آدم در بعضی مکانها، سپرش زمین میافتد.. - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
امروز به شریف آمدم...هی چشم میگرداندم ببینمت...حتی نمیدانستم اگر ببینمت باید سلامت کنم یا نه... حتی نمیدانستم اگر از جلویم رد بشوی زانوهایم میشکند و باز روی سنگفرش آن دانشگاه جلوی پایت خم میشوم یا
خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 5:36
مثلا چه می شود اگر ساعت 2:22 نامهای بیاید و در آن نوشته باشد: «اگر دلت خواست تولدم را تبریک بگی بگو.. از چیزی نترس گوشهی دلم»