خرید بک لینک
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul عنوان؟ خیره می‌مانم به یک نقطه‌ای که هیچ‌چیزی در آن نقطه نیست... به هیچ خیره می‌مانم.. تمام ذرات ِ وجودم از هم متلاشی‌شده در بین سنگریزه‌هایی در اقصی‌نقاط جهان جاخوش کرده‌اند و دیگر قرار نیست پیدا شوند.. یادهایم ورم‌کرده‌اند و بوی خون می‌دهند.. بویی که هنوز بعد از اینهمه سال به مشامم آشنا نشده و هربار تازگی دارد.. هربار دوباره از نو که خونریزی می‌کنند خون تازه‌ای روی سطوح می‌پاشانند و خون روی خون بسیار خون...ماه دیگر نمی‌تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul مبدأ ِ نبودن! برای من روز اول است و برای تو انگار سال‌ها گذشته...در این هوای گرم و لزج با این لباس‌های برزنتی داخل بی‌آرتی ایستاده‌ام. زانوهایم هر چند ثانیه یک‌بار خالی می‌شوند و باید میله‌ای را بگیرم تا میان این جمعیت پخش زمین نشوم. حوصله‌ی موسیقی‌های فاخر ندارم. همین پلی‌لیستی که برای نوجوانان ِ دل‌شکسته است انگار بیشتر به مذاقم خوش می‌آید. از همان‌ سبک و از همان شعرهای پر از چسناله که حتی وقتی دوازده‌ساله بودم هم عُق‌م مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul آواره در زندانی یک متری نفس کشیدن چگونه است؟ ارادی‌ست؟ خیر. سوگواری کردن هم برای من همینگونه‌ست. مثل نفس کشیدن. از اراده‌ی من خارج است. به هر طرف نگاه می‌کنم دلیلی برای سوگواری می‌بینم.به هر طرف ِ زمان که می‌نگرم. به گذشته، به حال، به آینده. تمام ِ تاریخ ِ من را سوگواری فرا گرفته است..به هر طرف ِ خانه‌ام و محیطم که نگاه می‌کنم جامانده‌ای جامانده...من در این سوگواری‌ها نمی‌توانم دائم اشک بریزم. اشک هم از من دریغ می‌شود گاهی.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بی‌ماه نام این چیزی که چندروز است می‌آید را دیگر نمی‌توان باد گذاشت، طوفان است.. طوفانی مهیب که قطع‌بشو نیست...می‌بردت.. پرتابت می‌کند.. اگر پای سفت روی زمین نگذاری مثل یک دستمال‌کاغذی به این طرف آن طرف می‌روی و هیچکس نمی‌تواند بگیردت...و من فرقی ندارد هوا چگونه‌ست! من به تو فکر می‌کنم و هنوز نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم و به راهم ادامه بدهم.. ثانیه‌هایی از روز است که کمی قوای پذیرش‌م بیشتر می‌شود. اما عمرشان آنقدر کوتاهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بی‌ماه و ماهی عزیز ِ از دست رفته‌ی من!حساب ثانیه‌هایی که بغض گلویم را می‌جود از دستم در رفته. البته که هیچوقت حسابش دستم نبود. حس می‌کنم دیگر درحال فروپاشی نیستم. در حال ِ چیزی بودن به معنای آن است که در مسیرش قرار داری و من دیگر در مسیر فروپاشیدن نیستم. من به فروپاشی رسیده‌ام و در آنجا خانه‌ کرده‌ام. محصور بین دیوارهایی سیاه که هیچ روزنه‌ای هیچ پنجره‌ای هیچ سوراخی در آن وجود ندارد. دیوارهایی سیاه و بتنی که نه صدا از خود عبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul خانه پدری من اینجا به دنیا آمدم.اینجا زبان باز کردم و راه رفتن را آموختم و اولین بار مزه‌ی زمین خوردن را چشیدم.هر گوشه‌ای از این خانه برای من تصویری‌ست که در خود جای داده است. ترم دوم دانشگاه، روزهایی که بسیار جوان‌تر از در زمان حاضرم با فراغی بال قدم برمی‌داشتم را در اینجا سپری کردم. روزی که زن همسایه‌ی روبرویی هم مُرد و شب نشده اعضای خانواده‌اش به جان ِ پدرشان افتادند هم اینجا بودم. روزی که پدرشان مرد هم همینجا بودم.اینجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بی‌پدر نمی‌دانم مبدا نبودنت را از کجا باید در نظر بگیرم؟از آن لحظه‌ای که پنج صبح آمدی درون اتاقم و من ِ خواب‌وبیدار را بوسیدی که بروی سفر؟ یا آن لحظه‌ای که آخرین‌بار از پشت گوشی، پیکسل‌پیکسل داشتم می‌دیدمت و گفتی: "قربونت باباجون. مراقب خودت باش" یا روزی که می‌خواستند یواش یواش به ما خبر بدهند که دیگر نیستی و هی می‌گفتند حالت بد و بدتر شده‌است و هنوز خبر قطعی به ما نداده بودند که یکی زنگ زد و به من تسلیت گفت! یا آن لحظه‌ای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی؟ می‌بینی؟ طبقه‌ی آخر یک تیمارستان ِ بدون آسانسور، کنج یک اتاق نشسته‌ام. رد خون‌ها از جداره‌های پنجره، آرام‌آرام به سمت زمین سرازیرند. حفره‌ها و سیاهچاله‌هایی بزرگ سرتاسر اتاق و دیوار را گرفته‌اند. جُم بخوری یکی از آن‌ها کار دستت می‌دهد. یا از آن‌ها می‌افتی و به قعر ناکجاآباد می‌روی یا چنان به آن‌ها خیره می‌مانی که مسخ و لایعقل از هزار طبقه پایین می‌افتی!پرستارها نمی‌توانند از این خون‌ها خلاص شونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul وقتشه یه توت نجات‌م بده... من،رها شده در بین هزاران اتفاقی که می‌توانست بیفتد ولی همه‌شان سرجایشان ایستادند یا فرار کردند.به سوگ نشسته‌ام و سر بلند نمی‌کنم. هر از گاهی که از روی اجبار یا از روی غریزه چشم باز می‌کنم که ببینم، هیچ جز سیاهی نمی‌بینم. اگر بوی خوش رایحه‌ای، باعث شود عمیق‌تر نفس بکشم تا حجم بیشتری از آن بو را وارد خودم کنم، ناگهان آن بو تبدیل به بوی عفونتی می‌شود که به عق زدن می‌اندازدم.هر روز گفتن ِ این حرف‌ها بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

نمیدانم عجوزه اسمیست که فقط به پیرزنها میگویند یا نه ولی این روزها عجوزهای بیش نیستم. یادم میافتد همیشه از هواپیما میترسیدم. از این که زمین ِ سفت زیر ِ پایم نباشد میترسیدم و نفسم بند میآمد. کم سوار هواپیما نشدم ولی هربارش، ترسی کنارم نشسته بود و توی صورتم میخندید. به امیدهای واهی زندهام و خودم را حتی نمیتوانم به این امیدهای واهی سرگرم کنم یا حتی به شادیهای توخالی یا حتی به هرآنچه که شما زندگی مینامیدش. و تنها اتصال خویش به این امیدهای واهی و تمام نقطهی اتصالم به کمی حس زنده بودن همین (مثلا) زبان خواندن است. خبری از هیچ نوع کورسوی امید نیست و سرگردان در هزاران لحظه و هزاران نورونهای مغزی ِ حامل یکسری افکار ِ پریشان، روز را به شب و شب را به روز وصلت میدهم.باران/نیمههای شب/تصویر یک خیالنیمههای شب است. شاید حوالی ساعت سه بامداد. درون هواپیما نشستهام. نمیدانم چه فصلی از سال است ولی فضای هواپیما برایم سرد است. در زندگی کم پیش نیامده فضای اطرافم برایم سرد باشد. با این سرماسرمام شدن آشنایم. ولی همچنان فضای هواپیما برایم سرد است و دندانهایم، ضرب گرفتهاند. قرار است این هواپیما بلند شود و برای اولین و آخرینبار مرا از ایران بیرون ببرد. هواپیما بلند میشود. هم سردم است، هم سوار هواپیمای همیشه ترسناکم، هم زندگیام را روی زمین گذاشتهام و در حال دور شدنم، هم تهران فقط شبها و فقط از بالا قشنگ است، هم دلم درد میکند، هم میترسم، هم احساس میکنم چیزی ندارم، هم احساس تنهایی میکنم، هم قلبم دیگر نمیخواهد درون قفسهی سینهام بماند، هم Archive - again درون گوشم پخش میشود... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 11:40

مشکلها مشخصاند.. راهحلها مشخص نیستند!میدانم. نمیخواهد دوباره بگویید. تقصیر خودم است که اینگونه است.اینکه همچنان گمان میکنم حرفها کودکانی معصومند و باورشان میکنم تقصیر هیچکس نیست جز من..اینکه همچنان کلید ِ این در ِ قفلشده را درون جیبم پنهان کردهام و گهگداری در را باز میکنم تا نوری به درون بتابد و بعد خانهام پر از حشره میشود تقصیر کسی نیست جز من..اینکه هنوز کلید را درون اقیانوس پرتاب نکردهام تقصیر من است...بقیه بیگناهاند. تقصیری ندارند. همیشه همانجوری بودهاند که بودهاند.. دقیقا پا جای رد پای همدیگر میگذارند و همان مسیرها را تکرار میکنند.. این منم که گوشهی خیابان ایستادهام و انگشت شصتم را بالا نگه داشتهام و نمیبینم سوار چه ماشینی میشوم...من در حال و هوای زندگی ِ خودم به سر میبرم. گاهی که از وسط خیابان رد میشوم حواسم نیست که وسط خیابانم، حواسم به بوییدن ِ یک برگ ِ گل ِ تازه خیس شده از باران است.. وقتی که حرفهایی میشنوم حواسم به این نیست که دارم باورشان میکنم، حواسم به مزهمزه کردن ِ آن حرف در تکتک روزهای زندگیام است... حرفها در ذهن ِ من داستانهای زیبا خلق میکنند. قصه میشوند، امید میشوند.اینکه من به عمیقترین لایه از یک داستان رسیدهام و دارم بچههایم را شیر میدهم، برگ ِ گلهای گلدانهای آبیام با دست نوازش میکنم و به خوابیدن محبوبم خیره شدهام و ناگهان یک چکشی در هوا به پرواز درمیآید و کوبیده میشود به یک شیشه عطر زنانه که تقصیر من نیست... همین است که میگویم در این دنیا نمیگنجم، برای این دنیا و مناسب ِ بودن در چنین اجتماعی نیستم.. مثل این میماند کودکی چهارساله باشم و در یک سمینار با موضوع "مفهوم پوپولیسم" مجبورم کردهاند که بنشینم.. میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:35

موهایت را کنار هم که نزنی قصه آغاز خواهد شد. سالهاست تمام شخصیتهای این قصه مُردهاند و اما هنوز یک راوی ِ آواره درحال نقل داستانهایی تکراریست. هر صبح از خواب بیدار میشود چای را برای چشمهایت دَم میکند، پردهها را کنار میزند، پنجره را باز میکند تا رد نور بیفتد در اتاق و بعد خودش میرود گوشهای از خانه پنهان میشود و چشم میگذارد.بیدار میشوی و دنبال قرصهایت میگردی. نه میفهمی رد نور روی صورتت پاشیده و نه بوی چای تازه دم به مشامت میرسد. بلند میشوی و خونهای جا مانده از شب قبل را از روی صورتت پاک میکنی. دفترچه یادداشت خوابهایت را برمیداری و نام یک قاتل و یک مقتول جدید را به آن اضافه میکنی. میخواهی به یاد بیاوری ولی نمیتوانی. چشم میبندی، زور میزنی اما تمام تصاویر ِ محو، محو و محوتر میشوند. میترسی هرچقدر بیشتر تلاش کنی به یاد بیاوری بیشتر از یادت فرار میکنند. خسته میشوی. میخواهی دوباره بخوابی. دوباره میخوابی.از جایی که پنهان شده بود بیرون میآید. پنجره را میبندد، پردهها را دوباره پخش میکند. رد تمام نورهای افتاده درون خانه را میکُشد. چای تازه دم را میکُشد. در خانه راه میرود. خودش را میکُشد. روزی چندبار خودش را میکُشد و نه تو به خاطر میآوری و نه خودش از یادش میرود.در سالها پیش مانده است. نمیداند انسانها چه فرقی کردهاند، نمیداند حتی اگر پا بیرون بگذارد چیزهایی که در ذهنش زمانی آشنا بودهاند را میبیند یا نه.سهمیهی نفس کشیدن روزانهاش 22 بار است. نفسهایش را میشمارد. بین نفس ِ هفتم و نفس ِ بعدی چیزی را به یاد میآورد. خاطرهی تازه به یاد آورده شده را مزه مزه میکند. نفسش بند میآید. تو خوابی. در خواب نفس تو هم بند میآید. معلوم نیست در خواب بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:19

صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude در حال شروع شدن است..در سال 2012 تعدادی نُت پشت سر هم ردیف شدهاند تا بتوانند سالهای سال با من باشند و هر بار مرا بمیرانند و از بین ببرند..ساده بگویم. غمگینم و ناامید. خستهام و انگار تازه به اول راه رسیدهام. راهی پر از پیچ و خم و سنگلاخ و تاریک که معلوم نیست قدم بعدیات روی چه چیزی فرود میآید.غمگینم و واقعا با هیچکسم میل سخن نیست. همانطور که هیچ وقت نبوده. گاهی نیاز دارم یک انرژی افزودهای به من تزریق کنند تا حتی به غلط و حتی به الکی، انرژی ِ بیشماری در خویش حس کنم. یک انگیزهای که با خود گمان کنم میتوانم کون ِ دنیا را پاره کنم!صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude دوباره پخش میشود...در برابر اتفاقات ِ سهمگین و بد، در برابر حتی اتفاقاتی که اندک سرخوشیای در آنها نهفته است و حتی در برابر انسانها سالهاست که سکوت پیشه کردهام. من زبان خویش بریدهام و گوشهایم را چهارتا کردهام و هر چهار گوشم را در اختیار صدای موسیق قرار دادم. موسیق، نه موسیقی.. قطعات ِ پریشان و پراکندهی ذهن و جان مرا تنها موسیق است که میتواند یک جا جمع کند و همه را دور آتش قرار دهد تا دستهجمعی باهم عزاداری کنند.. تکههایی که هر کدام در گوشهای از تاریخ و لالوهای مکان جا ماندهاند را با موسیق کنار هم مینشانم..من تکهپارهتر از آنم که بتوانم مثل میلیونها انسان معمولی به زندگی بچسبم و جلو بروم..صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude سهباره پخش میشود...نمیدانم. من نمیدانم چطور میتوانم خودم را با این زندگی وفق دهم. چطور با بشر و بشریت که مرگ بر آن باد همصحبت شوم. چه کسی میتواند شریک لحظههاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:04

دیشب چهار خواب طولانی دیدم.. که در انتهای سهتای آنها کشته شدم.. اینهمه در بیداری بمیری و باز در خواب هم مرگ دست از سرت برندارد..

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:53

انسانی که کم میآورد به هر ریسمان پوسیدهای چنگ میاندازد. برایش مهم نیست آن ریسمان به جایی وصل باشد یا نه. فقط میخواهد دستش را به چیزی بگیرد تا شاید کمی امید به خودش تزریق کند. امیدهای واهی، خواستههای نشدنی...من انسانی هستم که کم آورده و حتی ریسمانی دور و برم نمیبینم که به آنها چنگ بزنم و کمی بالاتر بروم.هر لحظه و هر روز سقوط است و سقوط.معنای دوست داشتن، معنای امید، معنای پیروزی، معنای دلخوشی، معنای تمام آن چیزهایی که برای انسان زیباست برای من از بین رفته است. نه میتوانم دوست بدارم، نه میتوانم به این آینده امیدوارم باشم، نه پیروزی برای خودم و زندگیام متصورم و نه دلخوشیای برایم وجود دارد.من هرروز زندگی میکنم در وسط یک سیاهی بزرگ. وسط یک سیاهچالهای که هر لحظه بیشتر مرا در خود فرو میبرد و هر لحظه بیشتر لجن روی سرم میریزاند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 17:53

صفحه بندی