انسانی که کم میآورد به هر ریسمان پوسیدهای چنگ میاندازد. برایش مهم نیست آن ریسمان به جایی وصل باشد یا نه. فقط میخواهد دستش را به چیزی بگیرد تا شاید کمی امید به خودش تزریق کند. امیدهای واهی، خواستههای نشدنی...
من انسانی هستم که کم آورده و حتی ریسمانی دور و برم نمیبینم که به آنها چنگ بزنم و کمی بالاتر بروم.
هر لحظه و هر روز سقوط است و سقوط.
معنای دوست داشتن، معنای امید، معنای پیروزی، معنای دلخوشی، معنای تمام آن چیزهایی که برای انسان زیباست برای من از بین رفته است. نه میتوانم دوست بدارم، نه میتوانم به این آینده امیدوارم باشم، نه پیروزی برای خودم و زندگیام متصورم و نه دلخوشیای برایم وجود دارد.
من هرروز زندگی میکنم در وسط یک سیاهی بزرگ. وسط یک سیاهچالهای که هر لحظه بیشتر مرا در خود فرو میبرد و هر لحظه بیشتر لجن روی سرم میریزاند.
ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70