چه کنم؟ میان این جنگ ِ مداوم باید طرف چه کسی را بگیرم؟ شمشیرم را به کدام طرف برقصانم؟
چقدر تمام موانع و تمام دشتهای فراخ پیش رو را از نظر بگذرانم تا به جوابی برسم؟
به سمت شرق شمشیر میکشم و با اولین قطرهی اشک شمشیر خویش را روی سینهام میگذارم و فشار میدهم.
با یقین و اطمینان تمام مسائل را حل و فصل میکنم و باز فصل بعدی به بنبست میرسم.
وی نمیخواهد و نباید از کلمهی "باید"ی که به صورت امری باشد در این متن استفاده کند!
روی روزهای زندگی خط میاندازم و صورت و جان ِ خویش را خطخطی میکنم. از غم و بیچارگی در پوست خویش نمیگنجم و دلم میخواهد تمام لباسهایم را، تمام سلولهای تنم را، تمام متعلقات احمقانهام را دربیاورم و بدوم.. آنقدر بدوم و دور شوم که دیگر این قوزک پا یاری دویدن نداشته باشد و بیفتم.. تبدیل به خاک شوم. باران ببارد و دوباره جوانه بزنم. دوباره رشد کنم. دوباره برگ بدهم و نفس بکشم.
وی همچون تمام آدمهای روی زمین از آیندهی خویش خبر ندارد. راه پُر از مِه است!
مگر تمام ِ طول ِ عمر ِ بودنمان در این زیستگاه ِ سمی یک چشم بر هم زدن بیشتر نیست؟ مگر ما در این پهنهی پهناور ِ هستی هیچ نیستیم؟ پس چرا وقتی چشم میبندیم ذهنمان آنقدر مرور میکند و مرور میکند و شبان و روزهایی را به یاد میآورد که گویی قرنهاست در این جا گیر افتادهایم. نه نمیتوانم از یاد ببرم. نمیتوانم خوشیهایی که گهگاه در همین زیستگاه ِ سمی تجربه کردهام را از یاد ببرم. ولی مگر تلخیها از یاد رفتهاند؟ آنها که ماندگارتر و تهنشینشدهتراند.
وی متلاشی و پاشیده شده است روی تقویم.
یادم میآید و یادم میماند که چه چیزهایی را خودم نخواستم. یادم میآید که در هفت سالگی عینک را نمیخواستم. یادم میآید پشت کارگاهها نشستهبودم و نیکی را نمیخواستم. یادم میآید شریف را نمیخواستم. یادم میآید بند و زنجیر را نمیخواستم. یادم میآید و یادم میآید و یادم نمیرود. و این منم. منی که نمیخواستم. منی که برای نخواستنم قدم برداشتم. منی که نخواستم و قدم برداشتم و درد ِ خارهای زیر پایم را تحمل کردم. و من هنوز هم خیلی چیزها را نمیخواهم و پای تمام خارهایش خواهم ماند.
وی معتقد است مرگ بر بشر و بشریت و زیستن در این زیستگاه سمی!
خیلی ساله دیگه نامه نمیده.....ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98