عنوان؟
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul عنوان؟ خیره میمانم به یک نقطهای که هیچچیزی در آن نقطه نیست... به هیچ خیره میمانم.. تمام ذرات ِ وجودم از هم متلاشیشده در بین سنگریزههایی در اقصینقاط جهان جاخوش کردهاند و دیگر قرار نیست پیدا شوند.. یادهایم ورمکردهاند و بوی خون میدهند.. بو...
مبدأ ِ نبودن!
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul مبدأ ِ نبودن! برای من روز اول است و برای تو انگار سالها گذشته...در این هوای گرم و لزج با این لباسهای برزنتی داخل بیآرتی ایستادهام. زانوهایم هر چند ثانیه یکبار خالی میشوند و باید میلهای را بگیرم تا میان این جمعیت پخش زمین نشوم. حوصلهی موسیق...
آواره در زندانی یک متری
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul آواره در زندانی یک متری نفس کشیدن چگونه است؟ ارادیست؟ خیر. سوگواری کردن هم برای من همینگونهست. مثل نفس کشیدن. از ارادهی من خارج است. به هر طرف نگاه میکنم دلیلی برای سوگواری میبینم.به هر طرف ِ زمان که مینگرم. به گذشته، به حال، به آینده. تمام ...
بیماه
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بیماه نام این چیزی که چندروز است میآید را دیگر نمیتوان باد گذاشت، طوفان است.. طوفانی مهیب که قطعبشو نیست...میبردت.. پرتابت میکند.. اگر پای سفت روی زمین نگذاری مثل یک دستمالکاغذی به این طرف آن طرف میروی و هیچکس نمیتواند بگیردت...و من فرقی ...
بیماه و ماهی
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بیماه و ماهی عزیز ِ از دست رفتهی من!حساب ثانیههایی که بغض گلویم را میجود از دستم در رفته. البته که هیچوقت حسابش دستم نبود. حس میکنم دیگر درحال فروپاشی نیستم. در حال ِ چیزی بودن به معنای آن است که در مسیرش قرار داری و من دیگر در مسیر فروپاشیدن...
خانه پدری
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul خانه پدری من اینجا به دنیا آمدم.اینجا زبان باز کردم و راه رفتن را آموختم و اولین بار مزهی زمین خوردن را چشیدم.هر گوشهای از این خانه برای من تصویریست که در خود جای داده است. ترم دوم دانشگاه، روزهایی که بسیار جوانتر از در زمان حاضرم با فراغی بال...
بیپدر
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul بیپدر نمیدانم مبدا نبودنت را از کجا باید در نظر بگیرم؟از آن لحظهای که پنج صبح آمدی درون اتاقم و من ِ خوابوبیدار را بوسیدی که بروی سفر؟ یا آن لحظهای که آخرینبار از پشت گوشی، پیکسلپیکسل داشتم میدیدمت و گفتی: "قربونت باباجون. مراقب خودت باش" ...
درون آینهی روبرو چه میبینی؟
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul درون آینهی روبرو چه میبینی؟ میبینی؟ طبقهی آخر یک تیمارستان ِ بدون آسانسور، کنج یک اتاق نشستهام. رد خونها از جدارههای پنجره، آرامآرام به سمت زمین سرازیرند. حفرهها و سیاهچالههایی بزرگ سرتاسر اتاق و دیوار را گرفتهاند. جُم بخوری یکی از آنه...
وقتشه یه توت نجاتم بده
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 13:25
روزمرگی یک دیوانه No One Can Find Me Here In My Soul وقتشه یه توت نجاتم بده... من،رها شده در بین هزاران اتفاقی که میتوانست بیفتد ولی همهشان سرجایشان ایستادند یا فرار کردند.به سوگ نشستهام و سر بلند نمیکنم. هر از گاهی که از روی اجبار یا از روی غریزه چشم باز میکنم که ببینم، هیچ جز سیاهی نمیبینم....
«شیدایی خجستهام از من ربوده شد.» معلوم نیست؟
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 11:40
نمیدانم عجوزه اسمیست که فقط به پیرزنها میگویند یا نه ولی این روزها عجوزهای بیش نیستم. یادم میافتد همیشه از هواپیما میترسیدم. از این که زمین ِ سفت زیر ِ پایم نباشد میترسیدم و نفسم بند میآمد. کم سوار هواپیما نشدم ولی هربارش، ترسی کنارم نشسته بود و توی صورتم میخندید. به امیدهای واهی زندهام و خودم را حت...
تمام "واج"ها صدای جیرجیر میدهند!
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 15:35
مشکلها مشخصاند.. راهحلها مشخص نیستند!میدانم. نمیخواهد دوباره بگویید. تقصیر خودم است که اینگونه است.اینکه همچنان گمان میکنم حرفها کودکانی معصومند و باورشان میکنم تقصیر هیچکس نیست جز من..اینکه همچنان کلید ِ این در ِ قفلشده را درون جیبم پنهان کردهام و گهگداری در را باز میکنم تا نوری به درون بتابد و بعد...
دیدارمان بماند به حلب
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 14:19
موهایت را کنار هم که نزنی قصه آغاز خواهد شد. سالهاست تمام شخصیتهای این قصه مُردهاند و اما هنوز یک راوی ِ آواره درحال نقل داستانهایی تکراریست. هر صبح از خواب بیدار میشود چای را برای چشمهایت دَم میکند، پردهها را کنار میزند، پنجره را باز میکند تا رد نور بیفتد در اتاق و بعد خودش میرود گوشهای از خانه پنه...
صدای بال زدن یک پرنده یعنی To Speak Of Solitude...
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 12:04
صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude در حال شروع شدن است..در سال 2012 تعدادی نُت پشت سر هم ردیف شدهاند تا بتوانند سالهای سال با من باشند و هر بار مرا بمیرانند و از بین ببرند..ساده بگویم. غمگینم و ناامید. خستهام و انگار تازه به اول راه رسیدهام. راهی پر از پیچ و خم و سنگلاخ و تا...
مرگ سیانوریست گوشهی دهان که روزی چندبار میترکد
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:53
دیشب چهار خواب طولانی دیدم.. که در انتهای سهتای آنها کشته شدم.. اینهمه در بیداری بمیری و باز در خواب هم مرگ دست از سرت برندارد..
معنایی ندارم پس نیستم!
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:53
انسانی که کم میآورد به هر ریسمان پوسیدهای چنگ میاندازد. برایش مهم نیست آن ریسمان به جایی وصل باشد یا نه. فقط میخواهد دستش را به چیزی بگیرد تا شاید کمی امید به خودش تزریق کند. امیدهای واهی، خواستههای نشدنی...من انسانی هستم که کم آورده و حتی ریسمانی دور و برم نمیبینم که به آنها چنگ بزنم و کمی بالاتر ب...
shit here we go again
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 17:53
"آینده تاریک است"اتفاقاتی هست که انسان را در لحظهای که رخ میدهد از آینده میترساند. این ترس ناشی از ناآگاهی از آینده است. طوری که گمان میکنی این اتفاق میتواند برای تو حسن ختام زندگی باشد. در صورتی که نمیu200eدانی شاید همین اتفاق بتواند سبب خیر شود و تو را به جایی بهتر برساند. تا آینده نیاید مشخص نمیش...
خواهناخواه
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 19:04
چه کنم؟ میان این جنگ ِ مداوم باید طرف چه کسی را بگیرم؟ شمشیرم را به کدام طرف برقصانم؟چقدر تمام موانع و تمام دشتهای فراخ پیش رو را از نظر بگذرانم تا به جوابی برسم؟ به سمت شرق شمشیر میکشم و با اولین قطرهی اشک شمشیر خویش را روی سینهام میگذارم و فشار میدهم.با یقین و اطمینان تمام مسائل را حل و فصل میکنم ...
pure shit
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 19:04
نه شب داریم و نه روز.. نام ِ این چیزی که درحال کردنش هستیم زندگی نیست، تحمل است.. وگرنه چه معنیای دارد در هیچ ثانیهای از این شبانهروز هیچ سروتونینی در بدن ترشح نشود؟ یک جای کار بدجوری میلنگد. پای این زندگی همیشه لنگ بوده، اما دیگر اینهمه مسخرگی و سیاهی و کثافت یک جا باهم؟ چه گناهی داریم؟ خود ِ من چه...
- از دست دادن -
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 19:04
و همهی ما یک روز به جایی خواهیم رسید که دیگر نه هوایی یرای نفس کشیدن داریم و نه معنایی برای به رخ کشیدن و نه دلی برای تقدیم کردن و نه هدفی برای قدم برداشتن و نه چشمی برای دیدن ماه در تاریکی آسمان و نه مقصدی برای رسیدن و نه دوستی برای خوش گذراندن و نه پولی برای خرج کردن و نه روزی برای به شب رساندن و ...
Shoot me in the face
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:58
از شنبهها متنفرم.. گویی ابتدای راهی هستی که هزار بار شروعش کردی و به هیچ جایی نرسیده...اول هفتهها بوی کثافت و لجن میدهد..بوی تعفنی که سالها به تعفنش اضافه شده و دیگر هوایی برای نفس کشیدن وجود ندارد..کاش یک سال، هیچ شنبهای نیاید.. کاش بخوابیم ولی تا به ابد..