صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude در حال شروع شدن است..
در سال 2012 تعدادی نُت پشت سر هم ردیف شدهاند تا بتوانند سالهای سال با من باشند و هر بار مرا بمیرانند و از بین ببرند..
ساده بگویم. غمگینم و ناامید. خستهام و انگار تازه به اول راه رسیدهام. راهی پر از پیچ و خم و سنگلاخ و تاریک که معلوم نیست قدم بعدیات روی چه چیزی فرود میآید.
غمگینم و واقعا با هیچکسم میل سخن نیست. همانطور که هیچ وقت نبوده. گاهی نیاز دارم یک انرژی افزودهای به من تزریق کنند تا حتی به غلط و حتی به الکی، انرژی ِ بیشماری در خویش حس کنم. یک انگیزهای که با خود گمان کنم میتوانم کون ِ دنیا را پاره کنم!
صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude دوباره پخش میشود...
در برابر اتفاقات ِ سهمگین و بد، در برابر حتی اتفاقاتی که اندک سرخوشیای در آنها نهفته است و حتی در برابر انسانها سالهاست که سکوت پیشه کردهام. من زبان خویش بریدهام و گوشهایم را چهارتا کردهام و هر چهار گوشم را در اختیار صدای موسیق قرار دادم. موسیق، نه موسیقی.. قطعات ِ پریشان و پراکندهی ذهن و جان مرا تنها موسیق است که میتواند یک جا جمع کند و همه را دور آتش قرار دهد تا دستهجمعی باهم عزاداری کنند.. تکههایی که هر کدام در گوشهای از تاریخ و لالوهای مکان جا ماندهاند را با موسیق کنار هم مینشانم..
من تکهپارهتر از آنم که بتوانم مثل میلیونها انسان معمولی به زندگی بچسبم و جلو بروم..
صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude سهباره پخش میشود...
نمیدانم. من نمیدانم چطور میتوانم خودم را با این زندگی وفق دهم. چطور با بشر و بشریت که مرگ بر آن باد همصحبت شوم. چه کسی میتواند شریک لحظههای انسان باشد وقتی حتی اعضا و جوارح انسان هم با خودش اشتراکی ندارند و جز در مواقعی، باهم یکجا جمع نمیشوند..
نمیدانم. نمیدانم به کجا خواهم رسید؟ نمیدانم حتی این جمله را یک بار در همین متن گفتهام یا نه؟ قصدی هم ندارم برگردم و به سطرهای اول نگاه کنم. من قصدی ندارم. هزاران قصدی که داشتهام در سیاهچالههای جبر و سرزمین و هنجارها گردن زده شدهاند. از یک جایی به بعد دیگر چیزی از انسان باقی نمیماند..
صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude چهارباره پخش میشود...
خاموش میمانم تا روزی در جای دیگری روشن شوم.. حذف میکنم و از بین میبرم تا روزی در جای دیگری متولد کنم.. نگاه میکنم. صدای حرفهای کسی میآید. صدای دوستداشتن میآید و من نمیشنوم. چون دوست ندارم. چون دارم صدای بال زدن یک پرنده را میشنوم. چون دنیای من لابهلای نُتها معنی پیدا میکند. چون من نه مادری میشناسم نه پدری میفهمم نه معشوقهای راه میدهم. همین که گاهی تنفرم را نسبت به آنها کنترل کنم و از یک میلیون به یک هزار برسانم برای خودم کافیست و عذابوجدان کمتری هم گریبانم را میگیرد...
نمیدانم. هنوز حس میکنم من آدم مناسبی برای به دنیا آمدن نبوده و نیستم. شاید یک روزی خواهم شد ولی حتی همان هم در هزاران هالهی ابهام است و اگر بخواهم صادق باشم همان را هم دور و بعید میدانم.
صدای بال زدن یک پرنده میآید و این یعنی to speak of solitude پنجباره پخش میشود...
از چنین منی قرار است چه چیزی دربیاید؟ چنین منی به کجا خواهد رسید؟ درست است که گاهی آنقدر شوق و ذوق و پای رفتن دارم که حس میکنم میتوانم دور دنیا را بدون وقفه بدوم اما عمر این پای رفتن حتی به بستن بند هر دو کفشم هم نمیرسد. زود میمیرد. همهچیز زود میمیرند. همهچیز زود خالی میشوند. همهچیز زود به معنای اصلی خود که بیمعناییاند میرسند.
قصد ندارم دوباره این متن را بخوانم تا اصلاحی انجام دهم. قصدی ندارم به سر و وضع آن چه نوشتم برسم. قصد ندارم بخوابم. مقصودی وجود ندارد و همچنان تمام کعبه و بتخانهها بهانهای بیش نیستند...
ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77