تمام "واج"ها صدای جیرجیر میدهند!

خرید بک لینک

مشکلها مشخصاند.. راهحلها مشخص نیستند!
میدانم. نمیخواهد دوباره بگویید. تقصیر خودم است که اینگونه است.
اینکه همچنان گمان میکنم حرفها کودکانی معصومند و باورشان میکنم تقصیر هیچکس نیست جز من..
اینکه همچنان کلید ِ این در ِ قفلشده را درون جیبم پنهان کردهام و گهگداری در را باز میکنم تا نوری به درون بتابد و بعد خانهام پر از حشره میشود تقصیر کسی نیست جز من..
اینکه هنوز کلید را درون اقیانوس پرتاب نکردهام تقصیر من است...
بقیه بیگناهاند. تقصیری ندارند. همیشه همانجوری بودهاند که بودهاند.. دقیقا پا جای رد پای همدیگر میگذارند و همان مسیرها را تکرار میکنند.. این منم که گوشهی خیابان ایستادهام و انگشت شصتم را بالا نگه داشتهام و نمیبینم سوار چه ماشینی میشوم...
من در حال و هوای زندگی ِ خودم به سر میبرم. گاهی که از وسط خیابان رد میشوم حواسم نیست که وسط خیابانم، حواسم به بوییدن ِ یک برگ ِ گل ِ تازه خیس شده از باران است.. وقتی که حرفهایی میشنوم حواسم به این نیست که دارم باورشان میکنم، حواسم به مزهمزه کردن ِ آن حرف در تکتک روزهای زندگیام است... حرفها در ذهن ِ من داستانهای زیبا خلق میکنند. قصه میشوند، امید میشوند.
اینکه من به عمیقترین لایه از یک داستان رسیدهام و دارم بچههایم را شیر میدهم، برگ ِ گلهای گلدانهای آبیام با دست نوازش میکنم و به خوابیدن محبوبم خیره شدهام و ناگهان یک چکشی در هوا به پرواز درمیآید و کوبیده میشود به یک شیشه عطر زنانه که تقصیر من نیست... همین است که میگویم در این دنیا نمیگنجم، برای این دنیا و مناسب ِ بودن در چنین اجتماعی نیستم.. مثل این میماند کودکی چهارساله باشم و در یک سمینار با موضوع "مفهوم پوپولیسم" مجبورم کردهاند که بنشینم.. میفهمید؟ آنقدر ناجور و ناهمسو که حتی نام سمینار را هم نمیتوانم پشت هم تلفظ کنم و به لکنت میافتم...

اما

من هم یک روزی مثل شما آدم بدی خواهم شد. هماکنون در میانهی راهم. یک روز بزرگ میشوم و کودکها را به بازی میگیرم. توپشان را برمیدارم و با چاقو آن را جر میدهم و قاهقاه میخندم. من هم روزی که زیاد دور نیست یا شبیه به شما میشوم یا کتاب ِ زندگیام را ناگهان میبندم...

خیلی ساله دیگه نامه نمیده.....

ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:35

صفحه بندی