روزگار دوزخی ِ یک دیوانه در روز تولد ملکهی کلاغها

خرید بک لینک

سالها پیش در چنین روزی خدا، زیبایی را آفرید و تو به دنیا آمدی...
و من امروز اینجا نشستهام و هی با خودم کلنجار میروم که چه شد که حتی اجازه ندارم چنین میلاد فرخندهای را به تو تبریک بگویم... داخل خیابان هرکسی را میبینم تولد تو را به او تبریک میگویم... دیوانهای بیخانمان که راه میرود و گریه میکند و لب میگزد..

کیک تولد دستم است و داخل شلوغی مترو چنان از آن محافظت میکنم که انگار الماسی گران قیمت در دست دارم و کسی حتی نباید نزدیک آن بشود.. من انقلابم.. کجای انقلابی؟.. چرا نمیبینمت؟ داره غروب میشه.. داره شب میشه.. خیلی وقته شب شده.. من خیلی وقته نمیبینم... من چندساله آخرین روز بهمن خون بالا میارم و تمام کبودیها پررنگتر میشوند و تمام زمینها خورده میشوند و من حتی نمیتوانم نامت را صدا بکنم...
اگر این نفرین شدن نیست پس چیست؟

به دنیا آمدنت به تمام شاعران و تمام آنانی که تو را دارند و حتی از کنارشان رد میشوی مبارک گوشهی دلم.....

خیلی ساله دیگه نامه نمیده.....

ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 6:58

صفحه بندی