از شلوغیهای دم در دانشگاه رد شدم.. آمدم بالاتر.. من برای چیز دیگری اینجا آمدهام..
دارم راه میروم..هرچی جلوتر میروم سرعت راه رفتنم کمتر میشود و سکوت حکمفرماتر..
میعادگاه من و تو، جایی که سراسرش بوی تو را میدهد اینجاست.. انگار اینجا خانهی من و توست...
روی نیمکت جلوی درخت سفیده مینشینم و ناگهان لبم باز میشود و صدایی از درونم بیرون میآید:
"اگر تو توی اون هواپیما بودی من چیکار میکردم"
دلم دردتر میگیرد...
تاریک بود.. چراغ قوه روشن کردم تا ارقام نوشته شده روی نیمکت را ببینم.. نمیدانم چرا هربار آرزو میکنم چیزی به آن اضافه شده باشد...
نون.الف را دیدم.. حالت را از او پرسیدم.. جلویش ایستاده بودم و حس میکردم چقدر بوی تو را میدهد.. حرف میزد و صدایش در سرم به صدای تو تبدیل میشد...
میخواستم ازش بخواهم از تو برایم بگوید...
بگوید روزی چندنخ سیگار میکشی؟ هنوز کلاغ ها را دوست داری؟ هرروز چقدر لبهایت از هم باز میشود و میخندی؟ آخرین کتابی که خواندی چه بوده؟ چرا معروفی کتاب نمینویسد؟ هنوز گاهی به من فکر میکنی؟
اما فقط اسمت را به زبان آوردم و پرسیدم "خوبه؟ بهش سلام برسون..."
کاش سلامم را به تو نرساند....
میترسم وقتی سلامم را برساند، زیباترت نکند..
من که خود نازیباترینم...
تنها زمانی زیبا بودم که تو نگآهم میکردی....
ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138