روی صخرهای بزرگ منتظر طلوع کردن خورشید است...
روبرویش اقیانوسیست که هر موجش تصویری به سمت صخره پرتاب میکند...
تصاویری از سراسر زندگیاش... از اولین بوسهای که بر لبانش زده شد... از لحظهای که گوشهی دلش بیرون زده بود و زیر باران خیس میشدند...
چشمهایش را که میبندد به دنیا میآید... دکتری او را در آغوش میگیرد.. به او لبخند میزند... لبخند آدم سبزپوش توی ذوقش میزند...
چشمهایش را باز میکند...
خورشید طلوع کرده.. امواج خونآلودترند...
کسی مدام لباسهایش را درمیاورد و میرود شنا کند... اما یخ می کند برمیگردد... آنقدر این کار را انجام میدهد تا بیهوش می شود...
سرش را به زیر میاندازد... نمیخواهد چیزی ببیند...
میان شنها و ماسهها گم میشود....
کسی نمیگردد پیدایش کند.. خودش هم نمیخواهد پیدا شود... خودش را گم میکند...
آب میآید و میرود... صداها میآیند و نمیروند... تصاویر میآیند و نمیروند...
صدا.. صدا.. صدا...
?am i still in your head
می خواهد تمامش کند هی نمیشود...
می خواهد تمامش کند هی نمیشود...
میخواهد تمامش کند هی نمی شود...
میخواهم تمامش کنم هی نمیشود....
می خواهی تمامش کنی هی نمیشود...
میخواهند تمامش کنند هی نمیشود...
خیلی ساله دیگه نامه نمیده.....ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113