خرید بک لینک

روزمرگی یک دیوانه

No One Can Find Me Here In My Soul

وقتشه یه توت نجات‌م بده...

من،
رها شده در بین هزاران اتفاقی که می‌توانست بیفتد ولی همه‌شان سرجایشان ایستادند یا فرار کردند.
به سوگ نشسته‌ام و سر بلند نمی‌کنم. هر از گاهی که از روی اجبار یا از روی غریزه چشم باز می‌کنم که ببینم، هیچ جز سیاهی نمی‌بینم. اگر بوی خوش رایحه‌ای، باعث شود عمیق‌تر نفس بکشم تا حجم بیشتری از آن بو را وارد خودم کنم، ناگهان آن بو تبدیل به بوی عفونتی می‌شود که به عق زدن می‌اندازدم.
هر روز گفتن ِ این حرف‌ها برای من از روز پیش دشوارتر شده است.
زیر دوش با خود فکر می‌کنم و به خود دستور می‌دهم که این بار مثل هر بار عمل نکنم. هر تجربه‌ای و هر اثر مانده از هر تجربه‌ای را دور بریزم و طفلی نوپا شوم که تازه دارد اولین مسیرهایش را طی می‌کند. که به هیچ چاله و سیاهچاله‌ای بدبین نیست. که چشم‌هایش نترسیده است. که این جماعت را خودخواهانی بی‌رحم نمی‌داند. به خود دستور می‌دهم که این بار بگذار تصویر تازه‌ای از انسان و زیستن ببینی...
دستور ِ خویش را اطاعت امر می‌کنم. اما دوباره اما سه‌باره اما هزارباره، مشت محکمی بر صورتم می‌خورد و خون از تمام منافذم بیرون می‌زند. مزه‌ی خون می‌دهم. جواب ِ هیچ کجایم را نمی‌توانم بدهم.

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی