نفس کشیدن چگونه است؟ ارادیست؟ خیر.
سوگواری کردن هم برای من همینگونهست. مثل نفس کشیدن. از ارادهی من خارج است.
به هر طرف نگاه میکنم دلیلی برای سوگواری میبینم.
به هر طرف ِ زمان که مینگرم. به گذشته، به حال، به آینده. تمام ِ تاریخ ِ من را سوگواری فرا گرفته است..
به هر طرف ِ خانهام و محیطم که نگاه میکنم جاماندهای جامانده...
من در این سوگواریها نمیتوانم دائم اشک بریزم. اشک هم از من دریغ میشود گاهی. موهبتیست اشک ریختن. خالیات میکند، آرامت میکند، میتواند زخمهایت را بشوید تا عفونت نکنند. اما من اشک هم نمیتوانم. خیره میمانم به یک نقطه و آب از سرم میگذرد و غرق میشوم..
تو را روبرویم مینشانم و دست بهت نمیزنم. فقط نگاهت میکنم. سعی میکنم بیرحمانهترین تصویر را از تو بسازم. کار سختیست، ساختنش مشکل است، اما ابروهایت را در هم میبرم، احساس را از چشمانت میگیرم، دستهایت را درون سطلی از یخ قرار میدهم...
سعی میکنم از تو بدم بیاید. از هرجایی که میتوانم نفرت قرض بگیرم تا داخل این داستان وارد کنم. گردن ِ امید را میزنم...
هرکاری میکنم تا کمی آرام شوم.. تا کمی به یاد نیاورم... تا کمی این غدهی سرطانی ِ درون دلم دست از سرم بردارد و راه نفسم بازتر شود.
نمیشود...
هرچه میکنم باز لبخند میزنی و نگاهم میکنی...
نقاشیهای روی این دیوار همه فریاد میکشند و دستهایت را به یادم میآورند. دستهایی که ساعتهای زیادی روی این کاغذها قرار داشتند و نقش میزدند..
بستهبندیام کن و مرا بفرست به جایی که هیچوقت به دست کسی نرسم..
برچسب:
نویسنده: محمد کریمیان