خرید بک لینک

روزمرگی یک دیوانه

No One Can Find Me Here In My Soul

خانه پدری

من اینجا به دنیا آمدم.
اینجا زبان باز کردم و راه رفتن را آموختم و اولین بار مزه‌ی زمین خوردن را چشیدم.
هر گوشه‌ای از این خانه برای من تصویری‌ست که در خود جای داده است. ترم دوم دانشگاه، روزهایی که بسیار جوان‌تر از در زمان حاضرم با فراغی بال قدم برمی‌داشتم را در اینجا سپری کردم. روزی که زن همسایه‌ی روبرویی هم مُرد و شب نشده اعضای خانواده‌اش به جان ِ پدرشان افتادند هم اینجا بودم. روزی که پدرشان مرد هم همینجا بودم.
اینجا بخشی از تاریخ ِ من است.
و من می‌ایستم و به تاریخ ِ خودم نگاه می‌کنم. خاطرات و آهنگ‌هایی را با نگاه کردن به گوشه کنار این عمارت به یاد می‌آورم که حتی یادم نمی‌آمدند زمانی وجود داشتند و تجربه شدند.
سکوت می‌کنم. زبانم لال می‌شود و دلم درد می‌گیرد. غصه از سر و رویم، دائم بالا و پایین می‌رود. مرا بازیچه‌ی خودش کرده و هرچه می‌خواهد با من می‌کند. نایی هم ندارم که ممانعت کنم. که جلویش را بگیرم. که چاقو را بردارم و توپش را پاره کنم و منتظر باشم جواب ِ مادرش را چه بدهم!
درون حیاط ایستاده‌ام و کامی از این سیگار می‌گیرم. توپی از هفت سالگی‌ام محکم به شیشه می‌خورد. شبشه، خُرد می‌شود و ذرات ِ آن توی صورتم می‌پاشد. به خودم نمی‌آیم. رو می‌چرخانم به طرف دیگری از حیاط. دارم موزاییک‌ها را می‌شمارم تا دروازه‌های هر دو طرفین، به یک اندازه بزرگ باشد. دقیقا پنج موزاییک. دیواری ممنوع!
بلند می‌شوم از جایم و سوار تاب می‌شوم. تابی که پدرم ساخته تا روی آن بنشینم و تاب بخورم. تاب می‌خورم. با سرعت هر چه تمام‌تر. آنقدر محکم که دست‌هایم نمی‌توانند طناب را نگه دارند. از روی تاب پرت می‌شوم درون حوض. خیس می‌شوم. گریه‌ام می‌گیرد و می‌دوم در آغوش اولین نفری که می‌بینم و زار می‌زنم...
هنوز اینجا ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چرا دلم از دهانم دارد بیرون می‌زند. آنقدر درونم داغ است که اگر ها کنم آتش بیرون می‌زند. دل‌سوخته نیستم ولی جانم آتش گرفته است. شب‌ها تمام نمی‌شوند و به روز نمی‌رسند. شبی تاریک به شبی تاریک‌تر وصل می‌شود. کلانترهای جان از مرخصی ِ ساعتی بازگشته‌اند و بر سرم هوار می‌شوند. صد گیگا بایت را می‌پرانند...
گریه‌ام می‌گیرد، خیس می‌شوم، زمین می‌خورم، زبانم بند می‌آید و به لکنت می‌افتم اما محکم سر جایم ایستاده‌ام و همچنان از این سیگار کام می‌گیرم. می‌خواهم بدوم و در آغوش اولین کسی که می‌بینم زار بزنم. اما دور و برم دیوار است و کسی نیست که آغوش داشته باشد. اما این تن نمی‌تواند کسی را ببیند!

یاوه می‌گویم!...

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی