خرید بک لینک

روزمرگی یک دیوانه

No One Can Find Me Here In My Soul

بی‌ماه

نام این چیزی که چندروز است می‌آید را دیگر نمی‌توان باد گذاشت، طوفان است.. طوفانی مهیب که قطع‌بشو نیست...
می‌بردت.. پرتابت می‌کند.. اگر پای سفت روی زمین نگذاری مثل یک دستمال‌کاغذی به این طرف آن طرف می‌روی و هیچکس نمی‌تواند بگیردت...
و من فرقی ندارد هوا چگونه‌ست! من به تو فکر می‌کنم و هنوز نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم و به راهم ادامه بدهم..
ثانیه‌هایی از روز است که کمی قوای پذیرش‌م بیشتر می‌شود. اما عمرشان آنقدر کوتاه است که انگار هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند..
باور نمی‌کردی وقتی می‌گفتم: عمر منی... به چشم‌هایت خیره می‌شدم و دستم روی هوا معلق می‌ماند و می‌گفتم: تاریخ منی...
هرجایی که به ذهنم می‌رسد در آن حضور داشتی.. کنار من نشسته‌بودی و برگ گل‌ها را جلوی صورتت گرفته بودی و می‌بوییدی و دست از لبخند برنمی‌داشتی..
انگار معجونی از آرامش به رگ‌هایت وصل کرده بودی و هرلحظه حتی هوایت را هم که نفس می‌کشیدم آرام می‌شدم...
فروردین ِ دوسال پیش بود که در همین روستا نشسته بودم. روز آیندهیش قرار بود برگردم و بروم سفری که به دلهره‌ام می‌انداخت.. چه کردم؟ با تو حرف زدم.
صدایت از پشت این خط‌های بگیرنگیر می‌آمد و برای هر سفری آماده‌ام می‌کرد..
چه نرم بودی. چه گرم بودی. چه امن بودی. چه ماه بودی. چه درد دارم.
هایده می‌خواند: سر به روی شانه‌های ....
و من باز پرتاب می‌شوم. چشم که باز می‌کنم سر روی شانه‌هایت گذاشته‌ام و دستت لای موهای فِرَم می‌رود و می‌آید. پوستم افتخار می‌کند که دست‌های تو روی آن کشیده می‌شود.
پلک می‌زنم و نیستی و دوباره پرتاب می‌شوم. از ارتفاع با صورت به زمین می‌افتم... تمام استخوان‌هایم لای گوشت‌های تنم فرو می‌رود و همانجا خُرد می‌شود.

تو نیستی که رو به من بایستی... کسی مرا مدام تازیانه می‌زند..

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی