خیره میمانم به یک نقطهای که هیچچیزی در آن نقطه نیست... به هیچ خیره میمانم.. تمام ذرات ِ وجودم از هم متلاشیشده در بین سنگریزههایی در اقصینقاط جهان جاخوش کردهاند و دیگر قرار نیست پیدا شوند.. یادهایم ورمکردهاند و بوی خون میدهند.. بویی که هنوز بعد از اینهمه سال به مشامم آشنا نشده و هربار تازگی دارد.. هربار دوباره از نو که خونریزی میکنند خون تازهای روی سطوح میپاشانند و خون روی خون بسیار خون...
ماه دیگر نمیتابد. ماه دیگر نمیتابد. ماه دیگر نمیتابد. خودش را از من گرفته و به صدای هیچ نالهای گوش نمیدهد..
چرا مینویسم؟ چرا نمیمیرم؟
برچسب:
نویسنده: محمد کریمیان