خرید بک لینک

روزمرگی یک دیوانه

No One Can Find Me Here In My Soul

بی‌پدر

نمی‌دانم مبدا نبودنت را از کجا باید در نظر بگیرم؟
از آن لحظه‌ای که پنج صبح آمدی درون اتاقم و من ِ خواب‌وبیدار را بوسیدی که بروی سفر؟ یا آن لحظه‌ای که آخرین‌بار از پشت گوشی، پیکسل‌پیکسل داشتم می‌دیدمت و گفتی: "قربونت باباجون. مراقب خودت باش" یا روزی که می‌خواستند یواش یواش به ما خبر بدهند که دیگر نیستی و هی می‌گفتند حالت بد و بدتر شده‌است و هنوز خبر قطعی به ما نداده بودند که یکی زنگ زد و به من تسلیت گفت! یا آن لحظه‌ای که توی غسالخانه، تن ِ بی‌روحت را داشتند می‌شستند و من داشتم بعد از هشت روز نگاهت می‌کردم و جان می‌دادم که چشم‌هایت بسته است...
نیستی و اتفاق‌های تلخ، ساده می‌افتند..
نیستی و دیگر جز عکس‌هایت که چرا اینقدر خوش‌عکس بودی و هیچوقت درست ندیده بودم برایمان باقی نمانده!
نیستی و دیگر کسی نیست حواسش به من باشد که چرا میوه نمی‌خورم!
نیستی و احساس می‌کنم لُخت و عور، میان سرمای سوزناک، لای برف‌ها گیر افتاده‌ام و صدایم در نمی‌آید...

خسته‌ام. از نبودنت خسته‌ام. این نبودنت چرا تمام نمی‌شود!
تا به حال تمام دردهایی که تجربه کرده‌ام و چشیده‌ام، تمام‌شدنی بودند، موقتی بودند، در رفت و آمد بودند.. اما نبودنت، همیشگی‌ست..
دیگر در را باز نمی‌کنی وارد خانه شوی، دیگر صدایم نمی‌زنی، دیگر نمی‌بینمت، نمی‌شنومت، دیگر لمست نمی‌کنم... و فرقی نمی‌کند چندبار و چندساعت بخوابم و بیدار شوم.. از این خواب بد نمی‌توانم بیدار شوم..
در حقیقت و واقعیت دیگر وجود نداری.. فقط در صفحه‌ی گوشی و لپ‌تاپ هنوز نفس می‌کشی و می‌خندی.. هیچ‌جای دیگری وجود نداری! در هر زمان و مکانی دنبالت می‌گردم پیدایت نمی‌کنم!

پس از تو خانه، خانه نشد...
مقصدی ندارم، مسیری ندارم... بی‌هدف و عبث فقط سر به زیر می‌اندازم و راه می‌روم. انگار نه انگار که آدمم و می‌توانم عبور کنم..

می‌گویند خدا صبرتان دهد.
نمی‌گویم به خدا اعتقادی ندارم و صبر را راه‌حل نمی‌پندارم.
می‌گویند جایش خوب است و خوشا به سعادتش و کاش ما هم مثل اون از دنیا بریم.
نمی‌گویم پدر تمام شد و در هیچ دنیایی دیگر وجود ندارد و قیامتی که دیدارمان به آن‌جا باشد معنایی ندارد.
می‌گویند شما را نگاه می‌کند و حواسش به شما هست.
نمی‌گویم اعتقاد، دلخوشی‌ست و ریسمانی‌ست که دست‌های من به آن نمی‌تواند بیاویزد.
می‌گویند و می‌گویند و می‌گویند و من خیره نگاه می‌کنم و زبان باز نمی‌کنم و دلم می‌خواهد زودتر تمام شوم.. زودتر از بین بروم.. زودتر این دنیایی که در آن صدای تو نیست را بدرود بگویم..

چیزی برای گفتن ندارم. کاری برای کردن ندارم. راهی برای رفتن ندارم. شوقی برای چشیدن ندارم.
من تو را ندارم و دیگر هیچ ندارم...

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی