میبینی؟
طبقهی آخر یک تیمارستان ِ بدون آسانسور، کنج یک اتاق نشستهام. رد خونها از جدارههای پنجره، آرامآرام به سمت زمین سرازیرند. حفرهها و سیاهچالههایی بزرگ سرتاسر اتاق و دیوار را گرفتهاند. جُم بخوری یکی از آنها کار دستت میدهد. یا از آنها میافتی و به قعر ناکجاآباد میروی یا چنان به آنها خیره میمانی که مسخ و لایعقل از هزار طبقه پایین میافتی!
پرستارها نمیتوانند از این خونها خلاص شوند. هر روز مجربترین ِ آنها میآید تا خونها را پاک کند. ولی بر عبث میپایند. هرچه بیشتر تلاش میکنند، خونها پخشتر میشود و منظره را کریهتر میکند!
صدای مردم از پشت این دیوارها، طوریست که انگار سرشان را محکم داخل یک متکا فرو کردهاند و دارند حرف میزنند. گنگ و مبهم صدایی تولید میشود که هیچکس نمیتواند ذرهای واژه از آن بیرون بکشد.
میبینی؟
نمیبینی!
برچسب:
نویسنده: محمد کریمیان