خرید بک لینک

روزمرگی یک دیوانه

No One Can Find Me Here In My Soul

مبدأ ِ نبودن!

برای من روز اول است و برای تو انگار سال‌ها گذشته...
در این هوای گرم و لزج با این لباس‌های برزنتی داخل بی‌آرتی ایستاده‌ام. زانوهایم هر چند ثانیه یک‌بار خالی می‌شوند و باید میله‌ای را بگیرم تا میان این جمعیت پخش زمین نشوم. حوصله‌ی موسیقی‌های فاخر ندارم. همین پلی‌لیستی که برای نوجوانان ِ دل‌شکسته است انگار بیشتر به مذاقم خوش می‌آید. از همان‌ سبک و از همان شعرهای پر از چسناله که حتی وقتی دوازده‌ساله بودم هم عُق‌م می‌گرفت که گوشش کنم.

"برگرد همه‌کس من/ نیستی تنگه هر نفس ِ من/ برگرد کل ِ آرزوم ... "

این قسمت ِ ((تنگه هر نفس ِ من)) را انگار خوب می‌فهمم. وقتی هر دم و هر بازدم با زور رخ می‌دهد. وقتی بعد از هر چند نفس مجبوری یک نفس عمیق بکشی تا اکسیژن لازم را برای مغز و ریه‌ات جبران کنی. تنگه هر نفس من...
عینک آفتابی‌ام را از چشمم در نمی‌آورم. این چشم‌های خسته نباید در سطح شهر بی‌حجاب باشد. نباید نگاه کسی به این‌ها بیفتد. اما اشک را کاری نمی‌توانم بکنم. در دقیقه‌های قبل از ریخته شدن اشک سعی می‌کنم که بغضم همان در گلو بماند. بیرون نزند. وقتی یهو پُخی همه‌چیز می‌شکند مرحله‌ی بعدی ِ استقامت این است که اشک‌ها تبدیل به هق‌هق نشوند. و در اینهمه نفس‌تنگی و گرما باید با میلیاردها تصویر و خاطره بجنگم و به خانه برسم. راه خانه تا می‌تواند کَش می‌آید. مگر می‌رسم؟

قرار گذاشتم که سرم را گرم کنم تا از آه و حسرت منفجر نشوم. قرار است دوباره همان آلمانی ِ لعنتی را شروع کارش کنم. با کلمات و قواعدی دست و پنجه نرم کنم که شاید مغزم کمی یادش برود به زبان فارسی چه چیزهایی شنیده‌ام و چه حرف‌هایی زده‌ام...

یک سال به خودم فرصت می‌دهم. اگر بعد از یکسال هنوز این یادها و بغض‌ها بایگانی نشده باشند خودکار را برمی‌دارم، نامه‌ای می‌نویسم، تعدادی دایره‌ی ریز ِ رنگی را می‌اندازم داخل ِ دهانم و آبی خنک می‌نوشم و بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم...

برچسب: نویسنده: محمد کریمیان تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 13:25

صفحه بندی